روزهای بزرگ و مقدسی رو می گذرونیم و چه بهتر از هر حادثه و داستانی توشه عبرتی برای روزگارمون برداریم....
فردا عید بزرگ غدیره....واقعه ای که اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) در ابلاغ اون کوتاهی می کردن،تمام رسالتشون زیر سوال می رفت و اون رو درست به پایان نمی بردند....و همین کافیه تا ما عظمت غدیر رو درک کنیم.
از اونجایی که دوستان محترم تاب و تحمل خوندن مطالب بلند و طولانی رو ندارن،دو خطبه کوتاه و زیبای حضرت علی(ع) رو انتخاب کردم به همراه چند تا از جملات قصارشون تا ما هم به اندازه سر سوزنی از نورانیت این ایام سود ببریم.امیدوارم بهره وافر رو از این سخنان گوهرین ببرین....
منم دعا کنید...

ترجمه خطبه ۱۷۶(این خطبه را امام(ع) در روزهای نخست خلافت خود در سال ۳۵ هجری در مدینه ایراد فرمود و این مطلب بخشی از خطبه ایشان است.)
ضرورت کنترل زبان
سپس مواظب باشید که اخلاق نیکو را در هم نشکنید و به رفتار ناپسند مبدل نسازید.زبان و دل را هماهنگ کنید.انسان باید زبانش را حفظ کند،زیرا همانا این زبان سرکش ،صاحب خود را به هلاکت می اندازد.
به خدا سوگند!پرهیزگاری را ندیده ام که تقوا برای او سودمند باشد مگر آنکه زبان خویش را حفظ کرده بود،و همانا زبان مومن در پس قلب او و قلب منافق از پس زبان اوست.زیرا مومن هر گاه بخواهد سخنی گوید ،نخست می اندیشد،اگر نیک بود اظهار می دارد و چنانچه ناپسند بود،پنهانش میکند.در حالی که منافق آنچه بر زبانش آمد می گوید و نمی داند چه حرفی به سود او و چه حرفی به ضرر اوست؟و پیامبر اسلام(ص) فرمود:"ایمان بنده استوار نگردد تا دل او استوار شود و دل استوار نشود تا زبان استوار گردد."
پس هر کس از شما بتواند خدا را ملاقات کند که دستش از خون و اموال مسلمانان پاک،زبانش از عرض و آبروی مردم سالم ماند،باید چنین کند.
ترجمه خطبه ۱۹۹(این سخنرانی در آستانه یکی از جنگ ها ایراد شد و این بخشی از خطبه است)
ره آورد نماز
مردم!(خواندن و اقامه) نماز را به عهده گیرید و آن را حفظ کنید.زیاد نماز بخوانید و با نماز خود را به خدا نزدیک کنید."نماز دستوری است که در وقت های خاص بر مومنان واجب گردیده است"(آیه قرآن)
آیا به پاسخ دوزخیان گوش فرا نمی دهید آن هنگام که از آنها پرسیدند:
چه چیز شما را به دوزخ کشانده است؟گفتند:"ما از نماز گزاران نبودیم".همانا نماز،گناهان را چونان برگ های پائیزی فرو می ریزد و غل و زنجیر گناهان را از گردن می گشاید.پیامبر اسلام(ص) نماز را به چشمه آب گرمی که بر در سرای مردی جریان داشته باشد ،نشبیه کرد.اگر روزی ۵ بار خود را در آن شستشو دهد،هرگز چرک و آلودگی در بدن او نماند.
همانا کسانی از مومنان حق نماز را شناختند که زیور دنیا از نماز بازشان مدارد و رو شنایی چشمشان،یعنی اموال و فرزندان،مانع نمازشان نشود.خدای سبحان می فرماید:"مردانی هستند که تجارت و خرید و فروش،آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و پرداخت زکات باز نمی دارد."
رسول خدا(ص) پس از بشارت به بهشت،خود را در نماز خواندن به زحمت می انداخت.زیرا خداوند به او فرمود:"خانواده خویش را به نماز فرمان ده و بر انجام آن شکیبا باش".پس پیامبر(ص)پی در پی خانواده خود را به نماز فرمان می داد و خود نیز در انجام آن شکیبا بود.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
-"هیچ کاری با تقوا اندک نیست و چگونه اندک است آنچه که پذیرفته شود؟"
-"همان این دل ها همانند بدن ها افسرده میشود پس برای شادابی دل ها سخنان زیبای حکمت آمیز بجویید."
-"مردم برای اصلاح دنیا چیزی از دین را ترک نمی گویند جز آنکه خدا آنان را به چیزی زیان بار تر دچار خواهد ساخت."
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم،هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك،شما می توانید زندگی يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب " حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.
مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..
زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :
" لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."
پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟
گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.
خراب از باد پائيز خمارانگيز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
خدايا خاطرات سرکش يک عمر شيدايي
گرفته در دماغي خسته چون خوابي پريشانم
خيال رفتگان شب تا سحر در جانم آويزد
خدايا اين شبآويزان چه ميخواهند از جانم
پريشان يادگاريهاي بر بادند و ميپيچند
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگ ريزان عالمي دارد
چه جاي من که از سردي و خاموشي ز مستانم
سه تار مطرب شوقم گسسته سيم جانسوزم
شبان وادي عشقم شکسته ناي نالانم
نه جامي کو دمد در آتش افسرده جان من
نه دودي کو برآيد از سر شوريده سامانم
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وي
به اشک توبه خوش کردم که ميبارد به دامانم
گره شد در گلويم ناله جاي سيم هم خالي
که من واخواندن اين پنجهي پيچيده نتوانم
کجا يار و دياري ماند از بي مهري ايام
که تا آهي برد سوز و گداز من به يارانم
سرود آبشار دلکش پس قلعهام در گوش
شب پائيز تبريز است در باغ گلستانم
گروه کودکان سرگشتهي چرخ و فلک بازي
من از بازي اين چرخ فلک سر در گريبانم
به مغزم جعبهي شهر فرنگ عمر بيحاصل
به چرخ افتاده و گوئي در آفاقست جولانم
چه دريايي چه طوفاني که من در پيچ و تاب آن
به زورقهاي صاحب کشتهي سرگشته ميمانم
ازين شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگين
چه ميگويم نميفهمم چه ميخواهم نميدانم
به اشک من گل و گلزار شعر فارسي خندان
من شوريده بخت از چشم گريان ابر نيسانم
کجا تا گويدم برچين و تا کي گويدم برخيز
به خوان اشک چشم و خون دل عمريست مهمانم
فلک گو با من اين نامردي و نامردمي بس کن
انگار هر وقت دلت گرفت،هر وقت آسمان دنیایت ابری شد...یا نامردی ها دیدی از این روزگار دون،جائی هست که وقتی پیشانی بر درگاهش می سائی چشمانت را می برند به میهمانی افلاک.
آنجا که قدم های خیال تاب رفتن ندارد و تو می شوی زائر خورشید...
با همه گستردگی سرزمین مادری، نقطه ایست نورانی که نمی شود به سادگی گذشت از تقدس بارگاهش....بارگاه شاهانه ای که گدایان شهر، بالانشینان مجلس کریمانه اویند و تو فقط چشم می دوزی به گنبد طلائی اش....گنبد طلائی امام رضا(ع)
و بغض چه ها که نمی کند با چشمان بی تابت....دیگر هیچ نمی بینی از میان پرده اشکی که پوشیده است نگاهت را،جز کبوترانی که اوج می گیرند تا آسمان حرم...
و چقدر آرزو داری کبوتری باشی حتی بی بال و پر...
هر جا که باشی انگار تنها پناهگاهت صحن و سرای اوست...دلت که شکست...اشکت که جاری شد یاد او که بیفتی چشمانت غوغا می کند.یادش کردی محض آرامش دل و ندانستی دلت چقدر بی تاب در آغوش کشیدن پنجره فولاد اوست....بی تاب زل زدن به ایوان طلاست....تا همه دردهایت را برایش بگوئی نه با زبان که اشک بریزی و او می داند...بباری و او فقط گوش کند....سبک که شدی دیگر غبطه بر کبوترانش نمی خوری که حالا سبک بال تر از آنهائی.
و درد و دل با آسمان به هنگام اذان صبح،وقتی هوا گرگ و میش است و کمتر کسی را در صحن حرم می بینی،داستان دیگری دارد...
هر وقت دلت شکست و آسمان نگاهت ابری بود،هر وقت در پی خانه دوست می گشتی،رو کن به آسمان مشرق سرزمینت و سلامی کن به امام رئوف....آنجا کسی هست که گرمترین پاسخ را به تو میدهد...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(علیه السلام)
بگذر شبی به خلوت این هم نشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد
من برنخیزم از سر راه وفای تو
از هستی ام اگر چه برانگیختند گرد
روزی که جان فدا کنمت،باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد!
ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
وآن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
بازآید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین منال از نفس سرد و روی زرد
در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
کی میرسند خانه پرستان خوابگرد
خونی که ریخت از دل ما،سایه!حیف نیست
گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد...
هـ .الف.سایه
ـ اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است..
ـ رشد کودک در بهار بيشتر است.
ـ ۸ دقيقه و ۱۷ ثانيه طول مي کشد تا نور خورشيد به زمين برسد.
ـ ظروف پلاستيکي تقريباً ۵۰۰۰۰سال در برابر تجزيه مقاومند.
ـ تنها قسمتي از بدن که خون ندارد قرنيه چشم است.
ـ شترمرغ در ۳ دقيقه ۹۵ ليتر آب مي خورد.
ـ حس بويايي مورچه با حس بويايي سگ برابري مي کند.
ـ کرم هاي ابريشم در ۵۶ روز ۸۶ برابر خود غذا مي خورند.
ـ زمان بارداري فيل به دو سال مي رسد.
در يک سانتي متري پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مويرگ است.
ـ شديدترين نعره ها متعلق به وال ها است که برابر با صداي موتور جت است.
ـ وقتي يک نوزاد در حال گريه است با صداي ش....ش.... شما آرام مي شود به اين دليل که صداي آبي که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برايش تداعي مي کند، در ضمن اين يکي ازدلايلي است که چرا صداي ساحل دريا به انسان آرامش مي دهد.
ـ دلفين ها همانند گرگ ها هنگان خواب چشم هايشان را باز مي گذارند.
ـ با نگاه کردن به گوش حيوانات مي توانيم به تخم گذار بودن يا بچه زا بودن آنها پي ببريم.. بدين صورت که تخم گذاران گوششان ناپيدا و بچه زايان گوششان نمايان است، تنها يک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعي افعي است که بچه زاست اما گوشش دقيق پيدا نيست.
ـ بيشتر سردردهاي معمولي از کم نوشيدن آب است.
ـ انسان امروزي به طور متوسط ۶ سال از عمر خود را تلويزيون نگاه مي کند و ۶ سال را صرف غذا خوردن مي کند و يک سوم را مي خوابد.
ـ موش دو پاي آفريقايي از ميدان ديد ۳۶۰ درجه برخوردار است.
ـ مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکيل مي دهد ولي ۲۵ درصد اکسيژن دريافتي بدن را به تنهايي مصرف مي کند.
- سرعت عطسه يك انسان برابر است با 160 كيلومتر در ساعت
- آب دريا بهترين ماسك صورت است !
- چشم انسان معادل يك دوربين 135 مگا پيكسل عمل مي كند !
- 90% سم مار از پروتئين تشكيل شده است !
- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتي است كه تلويزيون مي بينيد !
- جوانان هندي شادترين و ژاپني ها افسرده ترين هاي جهان هستند !
- قوه چشايي پروانه در پاهاي آن تعبيه شده است !

